تبليغاتX
اشک لبخند

اشک لبخند

وبلاگي متنوع

چهار دانشجو بودند که به خودشان اعتماد کامل داشتند؛ یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند؛ اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتم تا مدت زمانی طولانی نتوانستم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه ی امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

کدام لاستیک پنچر شده بود؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 11:17 توسط شعله| |

نام علی : عدالت — راه علی : سعادت — عشق علی : شهادت — ذکر علی : عبادت — عید علی : مبارک

 

نوشته شده در جمعه 1388/09/13ساعت 20:58 توسط شعله| |

خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم.
Joseph Roux

هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دريافتن اين پيام هاست.
Malcolm Muggeridge

بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست.
Garth Brooks

خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد.
St. Augustine

خداوند امروز به تو هدیه ای 86400 ثانیه ای بخشید، آیا یک ثانیه اش را استفاده کردی تا از او تشکر کنی؟
William A. Ward

اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو.
وودی آلن
خوشایندترین و با استفاده ترین افراد، کسانی هستند که نگرانی در مورد قسمتی از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا می گذارند.
Don Marquis

ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم.
Mary Gardiner Brainard

خداوند دنیا را کروی آفریده، تا ما قادر نباشیم خیلی جلوتر جاده را ببینیم.
Isak Dinesen

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/03ساعت 12:44 توسط شعله| |

سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و بانوی مکرم اسلام حضرت فاطمه(س) را به تمامی مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 21:52 توسط شعله| |

با عرض سلام به خدمت تمامی دوستان و بازديدكنندگان محترم.

اول میخوام از تمامی دوستانی که به وبلاگم سر زدن و من نبودم عذر خواهی کنم . چون کامپیوترم خراب شده بود. اما با دست پر اومدم. از حالا در خدمت شما عزیزان و بازدیدکنندگان هستم. من(نويسنده ی وبلاگ) ميخوام از اين به بعد براتون سرنوشت ارواح پس از مرگ از زبان آقا نجفی قوچانی رو بنويسم. هر كس هم كه ميخواست مطالب قبلی رو بخونه، به قسمت مطالب پيشين (سياحت غرب) مراجعه كنه.

با تشكر.          خدا يارتون

 

 

زن و فرزند ومال و صولت و زور

                                         همه هستند همره تا لب گور

چو خوش داريست دار پر فانه

                                         اگر مردن نبودی در ميانه

عجب باغی است باغ زندگانی

                                         گرايمن بودی از باد خزانی

از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز

                              كه چون جا گرم كردی، گويدت خيز
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:46 توسط شعله| |

آقا نجفی قوچانی:

و من مُردم. پس ديدم ايستاده ام و بيماری بدنی كه داشتم ندارم و تندرستم و خويشان من در اطراف جنازه برای من گريه ميكنند و من از گريه ی آنان اندوهگينم و به آنها ميگويم: من نمرده ام، بلكه بيماريم رفع شده. كسی گوش به حرف من نميكند. گويا مرا نميبينند و صدای مرا نميشنوند و دانستم كه آنها از من دورندو من نظر به آشنايی و دوستی به آن جنازه دارم. خصوص بشره ی چپ او را كه برهنه بود و چشمهای خود را به آن دوخته بودم و جنازه را بعد از غسل و ديگركارها به طرف قبرستان بردند. من هم جزء مشيعين رفتم و در ميان آنها بعضی از جانوران وحشی و درندگان از هر قبيل ميديدم كه از آنها وحشت داشتم ولی ديگران وحشت و آنها نيز اذيتی نداشتند. گويا اهلی و به آنها مأنوس بودند و جنازه را سرازير گور نمودند و من در گور ايستاده تماشا ميكردم و در آن حال مرا ترس ووحشت گرفته بود. بويژه هنگامی كه ديدم در گور جانورهايی پيدا شدند و به جنازه حمله ور گرديدند و آن مردی كه در گور جنازه را خوابانيد معترض آن جانورها نشد. گويا آنها را نميديد و از گور بيرون شد و من از جهت علاقه مندی به آن جنازه  داخل گور شدم برای بيرون نمودن آن جانوران ؛ ولی آنها زياد بودند و بر من غلبه داشتند و ديگر آنكه مرا چنان ترس گرفته بود كه تمام اعضاء بدن ميلرزيد و از مردم دادرسی خواستم . كسی به دادم نرسيد و مشغول كار خود بودند. گويا هنگامه ی ميان گور را نميديدند. ناگهان اشخاص ديگری در گور پيدا شدند كه آنها كمك نموده و آن جانوران فرار نمودند. خواستم از آنها  بپرسم كه كيستند؟

گفتند: "إنَّ الْحَسَناتَ يَذْهَبْنَ السَّيِّئاتِ" و ناپديد شدند. پس از فراغت از اين هنگامه ملتفت شدم كه مردم سر گور را پوشانيده اند و من را در ميان گور تنگ و تاريك رها كرده اند و ميبينم آنها را كه رو به خانه هايشان ميروند و حتی خويشان و دوستان و زن و بچه ی خودم كه شب و روز درصدد آسايش آنها بودم و از بی وفايی آنان بسی اندوهناك شدم و از خوف و وحشت گور و تنهايی نزديك بود دلم بتركد.          "ادامه دارد..."

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:45 توسط شعله| |

 

ديرگاهی است در اين تنهايی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 

بانگی از دور مرا ميخواند

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه ای نيست در اين تاريكی

در و ديوار به هم پيوسته

سايه ای لغزد اگر روی زمين

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدمها

سر به سر افسرده است

روزگاری است در اين گوشه  پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادويی شب

در به روی من وغم ميبندد.

ميكنم هر چه تلاش

او به من ميخندد.

 

 

نقش هايی كه كشيدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايی كه فكندم در شب

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نيست در اين خاموشی

دست ها، پاها در قير شب است.

 

"سهراب سپهری"

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:27 توسط شعله| |

 

عفاف، شكرانه ی جمال

زيبايی و جمال، نعمتی خداداد است.

عفاف و پاكدامنی و پرهيز از گناه هم شكرانه و زكات اين نعمت الهی است.

چه بسياری آنان كه اسير چاه زيبايی و گرفتار كمند جمال خويشند. اگر كسی به خاطر زيبايی‌ رخسار و دلفريبی چهره و اندام به گناه افتد يا ديگران را به گناه اندازد حق اين نعمت را ادا نكرده است.

حضرت يوسف(ع) زيبا بود، اما عفاف ورزيد و در خلوتكده ی هوس زليخا به ياد خدا بود تا به آن مقام رسيد. ابن سيرين آن جوان زيبا چهره هم كه به دام هوس يك زن گرفتار شد با تدبير از آن مهلكه گريخت و به خواسته ی نامشروع آن زن نه گفت تا به آن كرامت نائل شد.جمال و برخورداری هرگز مجوز ارتكاب گناه و افتادن به دام و دامن آلودگی‌و افكندی ديگران به باتلاق فساد نميشود.

اگر عفاف و پاكدامنی را به خوبيهايتان بيفزاييد امتيازتان بيشتر ميشود.

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:25 توسط شعله| |

 

ü  آيا ميدانيد افراد باهوش دارای روی و مس بيشتری در موهايشان هستند؟

ü  آيا ميدانيد در آمريكا پول از كاغذ درست نشده بلكه از كتان ساخته شده است؟

ü  آيا ميدانيد والت ديسنی از موش ميترسيد؟

ü  آيا ميدانيد سال 2001 در فرانسه سال ايران نام داشت؟

ü  آيا ميدانيد ناخن انگشت ميانی سريعتر از ديگر انگشت ها رشد ميكند؟

ü  آيا ميدانيد مزه ی سيب، پياز و سيب زمينی يكی است و به خاطر بوی آنهاست كه طعم متفاوتی دارند؟

ü  آيا ميدانيد وقتی پاهايت را آرام بالا بياوری و به پشت بخوابی در ماسه فرو نميروی؟

ü  آيا ميدانيد نعناع، سكسكه و تنگی نفس را شفا ميدهد؟

ü  آيا ميدانيد زرافه ميتواند با زبانش گوشهايش را تميز كند؟

ü  آيا ميدانيد درازترين اعصابی كه در بدن شما وجود دارد به اندازه ی فاصله ی زمين تا ماه است؟

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 0:23 توسط شعله| |

كسی كه مثل هيچ كس نيست.

دوستی با او چقدر زيباست. بياييم با خدا بيشتر دوست بشويم، يك دوستی واقعی.

اگر مزه ی اين دوستی را بچشيم، ديگر به اين راحتی از آن دست نخواهيم كشيد.

او كسی است كه هر وقت و هر كجا حوصله مان سر رفت، ميتوانيم با او حرف بزنيم.

هر وقت دلمان گرفت ميتوانيم با او درددل كنيم.

هر وقت گرفتار شويم ميتوانيم از او كمك بخواهيم.

هر وقت هم به راهنمايی احتياج داشته باشيم راهنماييمان ميكند.

خدا دوست واقعی است. دوستی كه هميشه و همه جا با ماست و تنهايمان نميگذارد.

شايد تو هم دوست داری به خدا نزديك بشوی ولی نميدانی‌ چطوری؟

او به من و تو نزديك است، نزديك نزديك. صدايش كن، چيزی بخواه تا نزديكی اش را احساس كنی.

هر وقت با او دوست بشوی و برزگی او را احساس كنی می فهمی كه هيچ كس مثل او نيست.

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 13:47 توسط شعله| |

Design By : Night Melody